تبليغاتX
( شــــب بــــــارانــــی )

( شــــب بــــــارانــــی )

سلام به همه ی دوستای مهربونم . خوبین ؟

از همتون ممنونم که بهم سرمی زنین و نظر میدین .

سال جدید و پیشاپیش تبریک می گم . امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشین .

و توی این سال به تموم خواسته هاتون برسین . واسم منم خـــــــــــیلی دعا کنین.

سال ۸۶ که اصلا سال خوبی واسم نبود ، دعا کنین امسال واسم سال خوبی باشه .

امیدوارم ایام  عـــیــد بهتون خوش بگذره .

دوستون دارم خـــــــــــیلی زیاد .

قربون همتون فعلا بای بای ....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت18:41توسط غـزالـه (دخـتـر دریـایـی) |

دخترک یه روز دلو به دریا زد ، تو چشای ناز زیبا نگاه کرد و با یه شرم خیلی آروم و عجیب و

موندنی گفت به اون دوست دارم .

 دخترک  تا چند ساعتی ، با عکس اون حرف نمی زد ، تا تموم اتفاقایی که اون روز واسه اون

افتاده بود ، واسه زیبا نمی گفت خواب به چشماش نمی رفت ، سحرم وقتی چشاش ،  دیگه

 داشت رو هم می رفت ، آرزو می کرد تو رویاهاش ببینه فرشته رو .

اما دخترک حالا یه غم خیلی بزرگ داشت ، می گفت اگه یه روز یا یه شب تلخ ، تقدیر زیبا رو

یه جا ببره ، که یه دختره دیگه عاشقش بشه ، اگه اون بخواد بره پیش دختره ، اگه وقتی

رفت ، یادش بره اینجا یه کسی دیوونشه ، من دیگه غصه هامو به کی بگم ؟ این روزا تا

کسی حرفی به دخترک می زد ، که تحملش براش ساده نبود ، روبروی زیبا می شست و

می گفت : ببین نازنین اینا دارن به شیشه های آرزوم سنگ می زنن ، اون موقع زیبای ما با

 یه شیوه ی عجیب  آرومش می کرد و می گفت :اینو هم مثل بقیه فراموشش کنه .حالا

دخترک دوباره مثل قبل ، داره از زندگی و آدما ناامید می شه ، حق داره زیبا ی اون اگه بره ،

دوباره اون می مونه با آدمایی که رو برگای پاییز بشه پا می ذارن .آدمایی که دلشون برای

بارون شدید تنگ نمی شه ، می گفت : یعنی من با اینا زندگی کنم ؟

این سؤال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش می کرد . یه شب نشست و این ماجرارو واسه

هر کسی که گمشده ترجمه کرد ، جون هر چی گل نیلوفر تنها توی مرداب خوابیده ، شماها

بهش بگین کجاصبوری می فروشن ، این دوا فقط دست فرشته هاس ؟

خلاصه زندگی این دخترک ، گل خارا و گلای کوچیک حقیقته ، که تو حاشیش فقط با خط سرخ

یه کسی از آسمون نوشته : زیبا جون بمون . تو بری موندن من دیوونگیه ، آخرین حرفم اینه:

تو بری آخر این زندگیه ......

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت16:30توسط غـزالـه (دخـتـر دریـایـی) |

یکی بود یکی نبود ، یه خدا بود و یه دریای کبود ، که همه بهش می گفتن آسمون ، یه

زمین بود و یه شهر و یه غریب ، با یه جاده که مسافری نداشت .

توی این شهر غریب ، زیر سایه ی دوتا بید بلند ، که هنوز مجنون مجنون نبودن ، یه کسی

شاید مثل یه دخترک ، همیشه دنبال گمشدش می گشت .

یه شب نیلی و شفاف ، تو یه پاییز قشنگ ، وقتی آدما همه تو خواب و رویاشون بودن ،

دخترک دستشو برد به آسمون ، با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف میزنن،

با خدا غرق ‌تمنّا شد و راز .

دخترک عاشق ، عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک ، لبای غنچه آرزوشو تر کرد و

گذشت . دخترک به جاده و به پنجره سپرده بود ، که اگه یه روز یه چیزی مثل وحی ،

از مسیر انتظارشون گذشت ، نذاره بازم بره ، بگن اینجا یه کسی پشت چند تا در بسته

عمریه منتظر ورود یه مسافره .

یه روزی که مثل هیچ روزی نبود ، یه فرشته ، یه کسی که مثل هیچ کسی نبود ، با دوتا

چشم نجیب ، با یه نگاهی که پر عشق بود ، اومد و واسه همیشه دل دخترک رو برد ،

عوضش غصه هاشو ازش گرفت. دخترک حالا دیگه تنها نبود ،  اون حالا یه چیزی داشت ،

که دیگه خریدنی نبود ، چون خدا اونو برای دخترک آورده بود .

اسم قهرمان رویاهای سبز دخترک ، همونی که دخترک عاشق چشماش شده بود ، اسم

بی نظیری داشت ، اسم زیبا چقدر به چهره ی اون می اومد .

آره زیبا شده بود عشق و نیاز دخترک .

دخترک یه روز دل و به دریا زد .....

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت16:45توسط غـزالـه (دخـتـر دریـایـی) |

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم ، نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن ، میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی ، هم قفس خدانگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم ، مثل دستات سرد ، سردم

من که تو بنبست غربت

زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم

با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

نمی دونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم ....

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت16:40توسط غـزالـه (دخـتـر دریـایـی) |