تبليغاتX
( شــــب بــــــارانــــی )

( شــــب بــــــارانــــی )

در تن ما ز ازل عشق تو باجان سرشت                          تااید عشق تو بیرون نرود از سرما

طرح چشمانت زمین محبت بود و من قانون جاذبه ات را وقتی سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم.

بی بهانه سلام .

برای کسی که هدیه ی حافظ باشد و راه های بهتری برای نزدیکی سراغ داشته باشد ، زیبا

هم که باشد ، چه می شود نوشت جز اینکه همچنان هیچکس اشک دریا را ندیده است وماه

بخواهی نخواهی سایه ات را تعقیب می کند و آتش تنها خودش می داند که برای چه یا به

خاطر که می سوزد .

خبر قابل گفتنی نیست جز تداعی آن شب به قول خودت ماه که آسمان ترجمه ی آن دوآهنگ

 را انگار بهتراز من و تو می دانست که در اوجش سخت می گریست و در فرودش نم نم .

 نمی دانم  چرا بعضی تصور می کنند همیشه نامه را باید برای آن هایی که دورند نوشت

 برخلاف من که اغلب باخود می گویم آن ها که به بهانه ی نزدیکی نزدیکترند احتمال دوریشان

بیشتر است پس دلتنگیشان زیادتر است .

راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برایت تنگ می شود؟ نه فکر نکنی که

خورشیدی ، نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خود

می گذارد .  اما جالب ست که تومهتاب هم نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت

نمی روی که قرار باشد بیایی!

اولین بار که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع

چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و

ماندی ، آنقدر ماندی و از آن سوی دوردستهای مدیترانه برایم خواندی که من باتو و بی تو

برای تو نوشتم .

این بار هم دلم دلش خواست تا بی بهانه برایت بنویسم و من هم نوشتم . دیگر حرفی نیست

 فقط یادت باشد تمام آسمان من خلاصه در دوچشم به قول خودت شهلا و روشن توست پس

 مراقبشان باش .

   

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت15:15توسط غـزالـه (دخـتـر دریـایـی) |